خطايى ، على اكبر
28
خطاى نامه ( شرح مشاهدات سيد على اكبر خطائى معاصر شاه اسماعيل صفوى در سرزمين چين )
حكايت « 1 » يكى جم نام وقتى پادشا بود * كه جامى داشت كان گيتىنما بود به صنعت كرده بودندش چنان راست * كه پيدا مىشد از وى هرچه مىخواست چو وقتى تيره ، جام از زنگ بودى * شه گيتى از ان دلتنگ بودى بفرمودى كه دانايان آن فن * بكردندى به علمش باز روشن چو روشن گشتى آن جام دل افزاى * نمودى هرچه بودى در همهجاى حكيمى گفت جام آب بود آن * منجم گفت اسطرلاب بود آن دگر يك گفت بود آيينهاى راست * چنان روشن كه مىديد آنچه مىخواست به قدر علم خود گفتند بسيار * ولى آسان نشد اين كار دشوار بسى گفتند هر نوعى ازينها * نبود آن جامجم جز نفس دانا چو نفس تيره روشن كرد انسان * نمايد اندرو آفاق يكسان چو انسان گشت اندر نفس كامل * شود بر كل موجودات شامل ز چرخ و انجم و وز چار اركان * نمودارى بود بر نفس انسان حقيقت دان اگرچه آدم است او * چو عارف گشت خود جامجم است او بدار دوست گفتى پير خود پاس * نخستين نفس خود را نيك بشناس [ 2 ب ] كه اندر وى ببينى هردو عالم * ز راه صورت از معنى به يك دم رهت علم است اگر تو نيك دانى * چو ذوالقرنين گردى گر بدانى بنى آدم گروهى « 2 » بس شريفند * شريفند و لطيفند و ظريفند بعده ، ديگر باعث آن بود كه الغ بيك « 3 » سلطان مرحوم استاد مولانا على قوشجى شيرى « 4 » [ را ] به خطاى فرستاد و كسان خود را گفت هرچه بينيد و بدانيد بنويسيد كه تمام اوضاع آن ملك از عجايبات است .
--> ( 1 ) - ق : اين كلمه را ندارد ( 2 ) - ق : گروه ( 3 ) - س : الوغ بيك ( 4 ) - ق : « شيرى » ندارد ( مراد معلوم نشد )